باس انسان،پرچم کشور
وجود اوست؛پرچمی است که او بر سر در خانه ی وجود خود نصب کرده است و با آن اعلام
میکند که از کدام فرهنگ تبعیت میکند.همچنان که هر ملتی با وفاداری و احترام به
پرچم خود اعتقادش را به هویت ملی و سیاسی خود ابراز میکند،هر انسان نیز،مادام که
به یک سلسله ارزش ها و بینش ها معتقد و دل بسته باشد،لباس متناسب با آن ارزش ها و
بینش ها را تن به در نخواهد کرد
***
شگفت است که هرگاه از
پوشش و سادگی اسلام به میان می آید،مخالفان میگویند شما میخواهید زن را از حضورِ
فعال در جامعه محروم کنید و او را در خانه محبوس سازید.شما شخصیت زن را جدی نگرفته
اید و نیمی از جمعیت کشور را از صحنه ی کار اجتماعی بیرون رانده اید و... .در پاسخ
باید گفت:اتفاقا چون در تفکراسلامی،زن باید به عنوان یک انسان به صورتی جدی وارد
اجتماع شود،لازم است دست از تجمل و خود نمایی بردارد.لازمه ی اجتماعی بودن
این است که فرد کمتر به خود بپردازد و خود را چون قطره ای در دریای جامعه غرق
کند.لازمه ی وارد اجتماع شدن این است که ((من)) از میان برود و ((ما))ایجاد
شود.اگر قرار شود هر زنی و هر مردی،با توجه به لباس و بدن و روی و موی خویش،سعی
کند که از خود هر چه بیشتر یک ((منِ))مشخص و انگشت نما بسازد،معلوم میشود او نمیخواهد
به اجتماع بپیوندد و نه در غم جامعه،که در غم خویش است
و اما سخن آخر:
کریستین
آندرسن(داستان نویس دانمارکی در قرن 19)داستانی دارد که مضمونش به زبان خودمانی
این است:
دو خیاط به شهری وارد
شدند و پادشاه را فریفتند که ما در فن خیاطی استادیم و بهترین لباس ها را که
برازنده ی قامت بزرگان باشد،میدوزیم اما از همه مهمتر،هنر ما ین است که میتوانیم
لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلال زاده ها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرام
زاده ای آن را نبیند.اگر اجازه بفرمایید،لباسی چنین برای شما نیز بدوزیم .پادشاه
با خوش حل موافقت کرد و دستور داد مقادیر هنگفتی در اختیار دو خیاط گذاشتند تا
لباسی چنان بدوزند.
خیاط ها کارگاهی عریض
و طویل و دوکو چرخ و قیچی را به راه
انداختند و بدون آن که پارچه و نخ به کار بندند،دست های خود را چنان استادانه در
هوا تکان میدادند که گفتی مشغو دوختن لباس اند.روزی پادشاه،نخست وزیر را به دیدن
لباس نیمه کاره فرستاد اما صدراعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید.از ترس این که دیگران
نفهمند که او حرام زاده است،با جدیت تمام زبان به تعریف از لباس گشود و به پادشاه
گزارش دادند که کار تهیه ی لباس به خوبی پیش میرود.ماموران عالی رتبه ی دیگر هم از
کارگاه خیاطی دیدن کردند و در تایید کار خیاطان از همدیگر سبقت میگرفتند.
بالاخره نوبت به خود
پادشاه رسید و او به خیاط خانه ی سلطنتی رفت تا لباس عجب خود را به تن کند.البته
چیزی ندید و پیش خود گفت که معلوم میشود فقط من در میان این همه حلال زاده
نیستم.پس در کمال دیرباوری و ناراحتی،ناچار وجود و زیبایی لباس را تصدیق کرد و در
مقابل آیینه ایستاد تا آن را به تن کند.خیاطان آمد و رفت میکردند و لباس موهوم را
به تن پادشاه راست و درست میکردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن
نمیگفت و ناچار دائما از داشتن چنان لباسی احساس مسرت نیز مینمود.سرانجام،قرار شد
جشنی عظیم برگزار شود تا پادشاه جامه ی خود بپوشد و خلایق همه او را در آن لباس
ببیند.مردم به عادتمعمول در دو سمت خیابان ایستاده و پادشاهِ لخت با آداب تمام،با
آرامش و وقار از برابر مردم عبور میکرد و دو نفر از خدمه ی دربار دنباله ی لباس را
در دست داشتند تا به زمین مالیده نشود.درباریان،رجال،امیران و وزیران با احترام و
حیرت و تحسین پشت سر پادشاه در حرکت بودند.مردم نیز با آن که هیچ نمیدیدند
لباسی،از ترس تهمت حرام زادگی غریو شادی سرداده بودند و لباس جدید را به پادشاه
تبریک میگفتند.
ناگاه کودکی از میان
مردم فریاد زد((این که لباس به تن ندارد؛این چرا لخت است؟))هر چه مادر بیچاره اش
سعی کرد او را از این حرف منصرف کند نتوانست.کودک دوباره به سماجت گفت((چرا پادشاه
برهنه است؟))کم کم کی دو بچه دیگر نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از
تماشاچیان با تردید این حرف را برای هم نقل کردند و دیری نگذشت که جمعیت یک پارچه
فریاد زد که چرا پادشاه لخت است؟ و چرا...و چرا...
***
اینک تمدن غرب چنین
وانمود مکند که مخواهد برای انسان لباس بدوزد اما در حقیقت به جای آنکه لباس بر تن
او کند،او را برهنه ساخته است و هیچ کس جرئت نمیکند فریاد برآورد که لباسی در کار
نیست و حاصل این همه مد و پارچه و چه و چه،برهنگی انسان است.آیا مردمی پیدا مشوند
که صداقتی کودکانه داشته باشند و در مقابل جهانی که برهنگی را لباس میداند،جرئت
کنند و فریاد برآورند؟
قُوّت افرنگ از علم و
فن است از همین آتش چراغش
روشن است
علم و فن را ای جوان
شوخ و شنگ مغز میباید نه ملبوس فرنگ