| بسم الله الرحمن الرحیم
چنانكه میدانيم از سال 41 هجری تا 132 يعنی نزديك يك قرن امويان بر جهان اسلام حكومت راندند . امويان ، اصلی را كه اسلام ميرانده بود ، يعنی امتيازات قومی و نژادی ، كم و بيش زنده كردند ، ميان عرب و غير عرب بالخصوص ايرانی تبعيض قائل میشدند ، سياستشان سياست نژادی بود . امويان حساسيت خاصی عليه ايرانيان داشتند كه با ساير نژادهای غير عرب مثلا قبطيها ، نداشتند . علت اصلی اين حساسيت تمايل نسبی ايرانيان نسبت به علويين خصوصا شخص علی عليهالسلام بود ، نقطه حساس سياست اموی جنبه ضد علوی آن است و نظر به اينكه سياست علوی بر اجراء جنبههای ضد نژادی و ضد طبقاتی اسلام بود و طبعا اجراء اين اصل بر عرب خصوصا قريش كه خود را نژاد برتر میدانست دشوار بود ، امويان از نخوت عربی و قرشی به سود حكومت خويش بر ضد علويان استفاده میكردند . لهذا امويان با هر عنصر طرفدار علويين اعم از عرب يا ايرانی يا افريقايی ياهندی مبارزه میكردند ، مظالمی كه آل علی و پيروان عربشان از امويان ديدند از مظالمی كه بر ايرانيان در آن دوره وارد شد بسی بيشتر و جانگدازتر بوده است . از سال 132 كه عباسيان روی كار آمدند دفتر سياست ورق خورد . سياست عباسيان تا زمان معتصم كه عنصر ترك روی كار آمد بر مبنای حمايت از ايرانيان و تقويت ايرانيان عليه اعراب بود . صد ساله اول عباسی برای ايرانيان عصر طلايی بوده است . برخی وزرای ايرانی مانند برامكه كه از اولاد بوداييان بلخ بودند و فضل بن سهل ذوالرياستين سرخسی ، بعد از خليفه بزرگترين قدرت بشمار میرفتند . ايرانيان در قرن اول حكومت عباسی هر چند در رفاه بودند ، ولی از نظر سياسی جزء قلمرو خلافت اسلامی بودند و حكومت مستقلی نداشتند . اما پس از صد سال يعنی از زمان حكومت طاهريان بر خراسان و بالخصوص از زمان صفاريان حكومت مستقل تشكيل دادند . و البته اين حكومتهای مستقل در عين حال تا پايان خلافت عباسی تحت نفوذ معنوی خلفای عباسی بودند ، مردم ايران برای مقام خلافت به اعتبار نام جانشينی پيغمبر اكرم نوعی قداست قائل بودند و حكومت هيچ حاكمی را در ايران مادامی كه منشوری از خليفه نمیآورد شرعی و قانونی نمیدانستند ، تا آنكه در قرن هفتم دستگاه خلافت عباسی برچيده شد و اين جريان خاتمه يافت . پس از برچيده شدن خلافت عباسی ، خلفای عثمانی در غير ايران تا حدی نفوذ معنوی داشتند ، ولی در ايران به علت تشيع اين مردم و غير شرعی دانستن خلافت ، به هيچ وجه نفوذی نداشتند . برخی از مستشرقين و در رأس همه آنها سرجان ملكم انگليسی دو قرن اول ايران اسلامی را - يعنی از حدود نيمه قرن اول هجری كه ايران فتح شد تا حدود نيمه قرن سوم هجری كه كم و بيش حكومت مستقل در ايران تشكيل گرديد - به
اعتبار اينكه در اين دو قرن ايران جزء قلمرو كلی خلافت بوده و از خود حكومت مستقلی نداشته است ، دوره سكوت و سكون و احيانا دوره بردگی ايرانيان ناميدهاند و نوعی جار و جنجال راه انداخته تا آنجا كه برخی ايرانيان را تحت تأثير فكر خود قرار دادهاند . اگر از ديد امثال سرجان ملكم بنگريم ، يعنی توده ايرانی را نديده بگيريم و به تحولات فرهنگی و غير فرهنگی ثمربخش بینظير كه در همين دو قرن رخ داد و سخت به حال توده ملت ايران مفيد افتاد توجه نكنيم و تنها طبقه حاكمه را در نظر بگيريم ، حق داريم دورهای را كه ايران جزء قلمرو خلافت بوده دوره سكوت و سكون بشماريم . آری اگر تنها طبقه حجاج بن يوسف و ابومسلم خراسانی را در نظر بگيريم كه آن يكی صد و بيست هزار نفر را به باد فنا داد و اين يكی ششصد هزار نفر را قتل عام كرد و مانند يك عرب متعصب نژادپرست نوحه سرايی كنيم كه چرا اين ششصد هزار نفر را نيز حجاج كه يك عنصر عربی است به باد فنا نداد ؟ و يا مانند يك متعصب ايرانی سوگواری كنيم كه چرا ابومسلم در جای حجاج ننشست تا آن صد و بيست هزار نفر هم با دست توانای او قتلعام شوند حق داريم كه دو قرن اول را دوره سكون و سكوت از نظر ايران بناميم ، چون با مقايسه با دورههای ديگر تنها چيزی كه مايه تأسف است اين است كه فیالمثل به جای ابومسلمها نام حجاجها برده میشود . اما اگر توده ملت ايران را ، يعنی موزه گرزادهها و كوزه گرزادهها را ، همانهايی كه سيبويهها و ابوعبيدهها و ابوحنيفهها و آل نوبختها و بنیشاكرها و صدها افراد ديگر و خاندان ديگر از ميان آنها برخاستند در نظر بگيريم كه استعدادهاشان شكفت و توانستند در ميدان يك مسابقه آزاد فرهنگی شركت كنند و گوی افتخار را بربايند و برای اولين بار در تاريخ ايران به صورت پيشوای ادبی ، علمی ، مذهبی ، ملل ديگر درآيند و آثاری جاويدان از خود باقی بگذارند و نام خويش و آب خاك
خويش را قرين عزت و افتخار و جاويدانی سازند ، اين دو قرن ، دو قرن خروش و نشاط و جنبش و نغمه و سخن است . در اين دو قرن بود كه ايرانيان با يك ايدئولوژی جهانی و انسانی فوق نژادی آشنا شدند ، حقايقش را به عنوان حقايقی آسمانی و مافوق زمان و مكان پذيرفتند و زبانش را به عنوان زبانی بينالمللی اسلامی كه به هيچ قوم خاص تعلق ندارد و تنها زبان يك مسلك است از آن خود دانسته و بر زبان قومی و نژادی خويش مقدم شمردند . عجبا ! میگويند ( در طی اين دو قرن زبان ايرانی خاموشی گزيده بود و ايرانی سخن خويش جز بر زبان شمشير نمیگفت ) . من حقيقتا معنی اين سخن را نمیفهمم ! آيا زبان علمی زبان نيست ؟ ! آيا زبان ادبی زبان نيست ؟ آيا شاهكار ادبی سيبويه كه در فن خود همطراز المجسطی بطلميوس و منطق ارسطو در فن خودشان ، به شمار میرود جز در اين دو قرن آفريده شده است ؟ ! آيا ادب الكاتب ابن قتيبه كه آن نيز در فن خود يك شاهكار است محصول اين دو قرن نيست ؟ ! آيا شاهكار ادبی آفريدن مربوط به زبان نيست ؟ خواهند گفت : اينها هر چه هست به زبان عربی است جواب اين است : مگر كسی ايرانيان را مجبور كرده بود كه به زبان عربی شاهكار خلق كنند ؟ اصلا مگر ممكن است كسی با زور شاهكار خلق كند ؟ ! آيا اين عيب است بر ايرانيان كه پس از آشنايی با زبانی كه اعجاز الهی را در آن يافتند و آن را متعلق به هيچ قومی نمیدانستند و آن را زبان يك كتاب میدانستند به آن گرويدند و آن را تقويت كردند و پس از دو سه قرن از آميختن لغات و معانی آن با زبان قديم ايرانی زبان شيرين و لطيف امروز فارسی را ساختند ؟ میگويند : " زبان اين قوم ( ايرانيان قبل از اسلام ) زبان قومی بود كه از
خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر كفايت بهره داشت ، با اين همه اين قوم كه ( به صد زبان سخن میگفتند ) وقتی با اعراب مسلمان روبرو گشتند ( آيا چه شنيدند كه خاموش شدند " ؟
 آقای دكتر زرين كوب كه سؤال بالا را طرح كردهاند ، خود بدان پاسخ دادهاند . میگويند : " زبان تازی پيش از آن زبان مردم نيمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت . معهذا وقتی بانك اذان در فضای ملك ايران پيچيد ، زبان پهلوی در برابر آن فروماند و به خاموشی گراييد . آنچه در اين حادثه زبان ايرانيان را بند آورد سادگی و عظمت ( پيام تازه ) بود و اين پيام تازه ( قرآن ) بود كه سخنوران عرب را از اعجاز بيان و عمق معنی خويش به سكوت افكنده بود . پس چه عجيب كه اين پيام شگفتانگيز تازه ، در ايران نيز زبان سخنوران را فروبندد و خردها را به حيرت اندازد ؟ حقيقت اين است كه از ايرانيان آنها كه دين را به طيب خاطر خويش پذيرفته بودند شور و شوق بیحدی كه در اين دين مسلمانی تازه میيافتند چنان آنها را محو و بيخود میساخت كه به شاعری و سخنگويی وقت خويش به تلف نمیآوردند " ( 1 ) . كوچكترين سندی در دست نيست كه خلفا حتی خلفای اموی مردم ايران را به ترك زبان اصلی خود ( البته زبانهای اصلی خود ، زيرا در همه ايران يك زبان رائج نبوده ، در هر منطقهای زبان مخصوص بوده است ) مجبور كرده باشند . آنچه در اين زمينه گفته شده است مستند به هيچ سند تاريخی نيست ، و هم و خيال و غرض و مرض است . زيبايی و جاذبه لفظی و معنوی قرآن و تعليمات جهانوطنی آن ، دست به دست هم داد كه همه مسلمانان اين تحفه آسمانی را با اينهمه لطف از آن خود
بدانند و مجذوب زبان قرآن گردند و زبان اصلی خويش را به طاق فراموشی بسپارند منحصر به ايرانيان نبود كه زبان قديم خويش را پس از آشنايی با نغمه آسمانی قرآن فراموش كردند ، همه ملل گرونده به اسلام چنين شدند ، و چنانكه مكرر گفتهايم اگر كوشش عباسيان كه سياست ضد عرب داشتند نبود ، زبان فارسی امروز كه با زبانهای قبل از اسلام متفاوت است پديد نمیآمد . خلفای عباسی بهترين مشوق اين زبان بودند ، آنها مايل نبودند كه زبان عربی درميان توده ايرانی رايج گردد . بنیالعباس شعوبيان را كه ضد عرب بودند و در مطاعن و مثالب عرب كتاب تأليف میكردند تأييد و تقويت مینمودند . علان شعوبی كتابی در بديهای عرب و صفات نكوهيده آنان نوشت در حالی كه كارمند رسمی هارون و مأمون بود و در بيت الحكمة برای آنها كتاب استنساخ میكرد و مزد میگرفت همچنين سهل بن هارون شعوبی كه شديدا ضد عرب بود و عليه عرب كتاب نوشت مدير بيتالحكمه هارونی و مأمونی بود ( 1 ) ، همچنانكه قبلا در فصل مربوط به زبان فارسی گفتيم ، مأمون اول حاكمی است كه شاعری پارسی گوی را فوقالعاده تشويق كرده است . آری آن بود علت خاموشی گزيدن ايرانيان از پارسی گويی ، و اين بود علت رواج ثانوی اين زبان . و البته همچنانكه باز هم گفتهايم رواج ثانوی زبان فارسی ، به هيچ وجه جای تأسف نيست ، بلكه جای شكر است : هر زبانی از خود لطف و زيبايی خاص دارد . زبان فارسی از بركت لطف و زيبايی خود و هم از همت و ايمان ايرانيان پارسی گوی خدمات بسيار ارزندهای به اسلام كرده است . ادوارد براون منصفانه خود را از غرض رانيهای امثال سرجان ملكم بركنار میدارد ، وی میگويد : " دو كتاب تاريخ ايران است كه انگليسها بيشتر با آن آشنا
و دينی خود را به مقام قداست رساندند در حدی كه مورد احترام فوقالعاده مذهبی ملل ديگر قرار گرفتند و هنوز هم در كتب اسلامی ، مخصوصا در كتب غير ايرانی و غير شيعی نام آنان در هالهای از قدس قرار گرفته است . در اقصی بلاد اسلامی مردم نام آنها را با احترام فراوان میبرند . اين دوره از نظر علمی و فرهنگی در رديف اول است و اما از جنبه كسب قداست و احترام مذهبی برای ايرانيان قطعا بیرقيب و بینظير است . اگر بخواهيم محصول اين دو قرن را روشن كنيم بايد نظری به جامعه ايرانی از حدود دهه سوم قرن اول هجری كه ايران به دست مسلمانان فتح شد تا حدود دهه دوم قرن سوم هجری كه طاهريان در خراسان نيمه استقلالی يافتند و بلكه تا حدود دهه ششم قرن سوم كه صفاريان استقلال يافتند بيفكنيم و نتيجهگيری كنيم . البته از اين نكته نبايد غافل بود كه تازه در عهد صفاريان و سامانيان و غير هم نيز بسياری از دانشمندان ايرانی كه استعداد خويش را به ظهور رسانيدهاند در ايران و حوزه حكومت ايرانی نبودهاند غالبا در عراق و احيانا در حجاز يا جای ديگر میزيستهاند . بگذريم از سلمان فارسی كه افتخار صحبت رسول خدا را كسب كرده و به شرف " « منا اهل البيت » " نائل آمده است و از نظر مسلمانان شيعه افضل صحابه رسول خدا و اميرالمؤمنين است و از نظر غير شيعه در رديف كبار صحابه است و نام ناميش در ديوار مسجدالنبی میدرخشد . از اين مرد بزرگ و بزرگوار میگذريم ، ساير ايرانيان نامدار را در نظر میگيريم . و چون طرف سخن ما كسانی هستند كه با مقياس احساسات ملی و ايرانی با ما سخن میگويند ، ما عجالتا با احساسات شيعی و حتی با احساسات اسلامی خودمان كاری نداريم ، تنها از جنبه افتخارات ملی مطلب را محل بحث قرار میدهيم . میخواهيم اجمالا ببينيم اين دو قرن چه امكاناتی و چه افتخاراتی برای ملت ايران خوارزمی ، همچنين نوبختيان ، ابومعشر بلخی، ابوالطيب سرخسی و غير اينها. از سرداران اسلامی ايرانی ، گذشته از سردارانی كه در ايران جنگيدهاند مانند طاهر ذواليمينين ، بايد موسی بن نصير فاتح اسپانيا را نام برد . آری اين است دو قرنی كه آنرا دوره ركود و سكون و سكوت ايران ناميدهاند .
نوشته شده توسط بنده ی خدا در 88/02/21 ساعت 20 | لینک ثابت |
|